تبليغاتX
پرنده خارزار
استاده ام چو شمع مترسان زآتشم
من هیچی برای گفتن ندارم.

فقط خوشحالم

و  امیدوار

به  اینکه...

به راستی  که شب رفتنیست..

آزادیتون مبارک

http://www.autnews.eu/wp-content/uploads/dsc_0508.JPG

http://www.autnews.eu/wp-content/uploads/dsc_0530.JPG

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:49  توسط پرنده خارزار | 

 

ghazi-hadad.jpg

عکسی که می بینید تصویر منتشر شده ای از قاضی حسن دهنوی معروف به قاضی حداد است.

ثانیه هایی چند به این تصویر خیره شوید و به من بگویید چگونه یک انسان می تواند تا این حد بیشرم باشد؟بعد چند پست پایین تر عکس احسان و احمد و مجید را هم ببینید...
به کدامین گناه...

ظاهرا دارن قانونی تصویب می کنند : وبلاگ نویس ها اعدام می شوند...

احتمالا حکم ها رو هم این بی شرف و هم دستش قاضی مرتضوی رد می کنند..

پ.ن(۱):دیشب یکی از بچه های اتاق می گفت:"اگه دور بعد هم احمدی نژاد بیاد بد نیست.خلایق هرچه لایق"بگذریم که بعد حرفشو پس گرفت.
پ.ن(۲):من با زخم زبونات رفیقم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط پرنده خارزار | 
noavari.jpg۳nfr۱.jpg

سلام دیکتاتور کوچک٬پدر نو آور

حالت چطور است؟ امیدوارم خوب باشی.آخر شنیده ام شبها راحت نمی خوابی و مدام پهلو به پهلو می شوی...آخر تو دیگر چرا؟
تو که زنانت را به کار گشتن کیف های مردمی گماشته ای که از فروشگاه بیرون می آیند مبادا لباس خارج از عرف خریده باشند٬شنیده ام انقدر رافت داری که مردان پلیست هم اگر زنان خسته شدند به یاریشان می شتابند..
تو که دختران ۱۵ ساله ات در خانه شان انرژی هسته ای تولید می کنند.تو با قدرت هسته ایت به قدرت اول دنیا تبدیل شده ای و چشم جهانیان را خیره کرده ای٬مگر خودت نبودی که قدرت کشورهایی که بلد نبودند خود را در زمینه هسته ای به جهان معرفی کنند به آنان بازگرداندی؟مگر نگفتی ایران در دنیا حرف اول را می زند؟
همین چند روز پیش مگر تو جشن هسته ای برپا نکردی؟نه٬ببخشید ..تو نبودی٬کاسه لیسانت بودند.

تو که آنقدر سیاستمداری که که یک عده به زبان فصیح خودت" بزغاله " آمده اند و می گویند روشنفکرند...یک عده اراذل و اوباش علم شده اند و می گویند نو اندیشند...یک عده جیره خوار آمریکا آمده اند و می گویند ما دانشجوییم... یک عده زن در خیابانها راه افتاده اند می خواهند در ایران انقلاب مخملین راه بیندازند..

نکند پدر فاشیستم برای از میان برداشتنشان خط قرمزی داشته باشی؟همه را نابود کن...عجب لذتی دارد...
آه پدر نکند شبها راحت نخوابی...

راستی پدر هسته ایم

شنیده ام پارسال رفته بودی پلی تکنیک...شنیده ام یک عده با وعده دلار آمریکا آمده اند شلوغ کردند٬انگار عکست را هم آتش زدند!عجب...ولی دم تو هم گرم٬خوب چند ماه بَعد حالشان را گرفتی...

یک عده از همین کاسه لیسانت بودند که نشریه با لوگوی بچه های فریب خورده در آوردند نه؟راستی اسمهایشان را در روزنامه خوندم:احمد و احسان و مجید...
بعد از چند ماه تبرئه شدند...دیروز در حکم تبرئه تجدید نظر شد:احمد ۲سال و ۲ ماه٬مجید۲ سال و ۶ماه و...احسان۱سال و ۱۰ماه...

دمت گرم پدر دیکتاتورم.لنین و استالین پیش جنایت هایت زانو زدند...

دیگر شبها آسوده بخواب و این پهلو به آن پهلو نشو که مادر احسان و احمد و مجید ۱ سال است که خواب ندارند و از این به بعد هم یک چشمشان اشک است و دیگری هم اشک...آرام بخواب که تو فرزندانشان را به ماموران شکنجه کردن و تجاوز جنسی و تهدید به اعدام سپردی و آنها ۱سال است که شبها بیدارند و تو را به خدایی سپردند که من هم دیگر دارم شک می کنم با تو هم کاسه نشده باشد...

من فقط تو را به گریه مادرانشان که از پشت تلفن بند بند وجودم را آتش زد می سپارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:6  توسط پرنده خارزار | 
دهانت را میبویند...

مبادا گفته باشی دوستت میدارم...

دلت را میبویند...

روزگار غریبی است نازنین....

و عشق را ...

کنار تیرک راه بند..

تازیانه میزنند..

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

در این بن بست کج و پیچ سرما...

آتش را ...

به سوخت بار سرود و شعر...

فروزان میدارند...

به اندیشیدن خطر مکن...

روزگار غریبی است نازنین...

آن که بر در میکوبد شباهنگام...

به کشتن چراغ آمده است...

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

آنک قصابانند..

بر گذرگاهها مستقر...

باکنده و ساتوری خون الود...

روزگار غریبی است نازنین....

و تبسم را بر لب ها جراحی میکنند...

و ترانه را بر دهان...

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

کباب قناری...

بر آتش سوسن و یاس...

روزگار غریبی است نازنین....

ابلیس پیروز مست...

سور عزای ما را بر سفره نشسته است...

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

امروز ۸ مارس٬روز جهانی زن نامیده شده.چقدر دردناکه که امسال نه تنها تو پلی تکنیک که تو هیچ دانشگاه و هیچ مجمعی  جشنی برپا نشد و برنامه ای ترتیب داده نشد.

یاد این سخن گاندی افتادم که می گه:استبداد می تونه منو کتک بزنه٬می تونه دنده های منو زیر مشت و لگدش خورد کنه٬می تونه خانواده ام رو ازم بگیره اما اندیشه منو نمی تونه نابود کنه...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:15  توسط پرنده خارزار | 
multimedia_pics_۱۳۸۶_۱۱_legal_۱۰۶.jpg

هی با تو ام!

تویی که فکر کردی این سه نفر رو زیر پا له کردی و هر غلطی خواستی تونستی بکنی و هیچ کس هم نمیتونه جلوتو بگیره!

یه نگاه به این عکس بنداز و یه نگاه هم به سرتاپای هیکل نخراشیده خودت،عجب خری هستی تو... تا خرخره رفتی تو لجن و داری دست و پا می زنی،حیفه نسبت خر که به توی نفهم بدن!

من ۱۰ ماهه که این دو تا رو ندیدم،فقط خدا می دونه که چه روز و شبهایی گذشت...

اما خودمونیم عجب مردی شدند واسه خودشون!۱۰ روز دیگه حکم دادگاه تجدید نظر می آد...

شاید تو این عکس بیشتر از همه این شعر شاملو به دل بشینه: 

"عدوی تو نیستم مرد
من
انکار تو ام"

پ.ن(۱):خیلی وقت بود که ننوشته بودم،از همه دوستان که سر زدند و نظرشونو خصوصی ارسال کردند ممنون

پ.ن(۲):تنهاییم را با تو قسمت می کنم٬سهم کمی نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:49  توسط پرنده خارزار | 

ره می سپریم همره امید
آگاه زرنج و آشنا بادرد

یک مرد اگر به خاک می افتد
بر می خیزد به جای او صد مرد
اینست که کاروان نمی ماند...

به خاطر همه روزهای قشنگی که با هم داشتیم٬به خاطر اینکه احمدی نژاد کثیف فکر نکنه تونسته با حکم ۵/۷سال زندان فریاد ما رو به خاطر مظلومیت شما سه تا تو گلو خاموش کنه دوشنبه تریبون آزاد خیلی خوبی تو پلی تکنیک برگزار شد و تو بقیه دانشگاهها هم برپا میشه... عکسای شما سه تا بالا میره و همه دانشجوها٬چپ و راست برای آزادی شما فریاد می کشند. درست مثل کتاب یک مرد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:0  توسط پرنده خارزار | 

حالا که بعد از مدتها دوباره شروع به نوشتن کرده ام شاید بد نباشد این خبر را بخوانیم در حالی که دوستان هم کلاسی من احسان و احمد و مجید همچنان در بندند... 

تن فروشی امن در تهران با حمایت بسیج و نیروی انتظامی!

هر شب خیابان تخت طاووس بعد از ساعت ۸ شب چهره دیگری به خود می گیرد. پیاده باشی یا سواره، وقتی وارد این خیابان میشوی از همان ابتدای مسیر متوجه تراکم ماشینهای متنوعی میشوی که شتابزده برای کنار کشیدن از وسط خیابان در حال سبقت گرفتن از یکدیگر هستند...

اگر برای اولین بار با این منظره مواجه شوی و از ماهیت آن اطلاع نداشته باشی فکر می کنی به اصلاح “حلوا خیرات میکنند” . ولی اینجا از خیرات خبری نیست. این بازی پر پیچ و خم ماشینها تنها تلاشی است میان مردان سواره برای خرید تن یک زن. رقابتی پر هیاهو در بازار شبانه و تحت الحفظ تن فروشان زن و ترنس هایی که خیابان مطهری یکی از پایگاههای اصلی و شناخته شده آنهاست.

اگر از نزدیک شاهد صحنه باشی خواهی دید که در معامله غیر قانونی اما علنی این بازار، فروشنده و خریدار با رضایت خیابان را ترک میکنند.

تن فروشی در این خیابان در ازای رقمی بین ۲۰ تا ۵۰ هزار تومان صورت میگیرد. رانندگان ماشینهایی که به سرعت می خواهند خود را به کانون معامله نزدیک کنند عموما در مسیرهای میدان فاطمی، فتحی شقاقی، استاد مطهری(تخت طاووس)، سهروردی و برگشت از شهید بهشتی و مصلای بزرگ و نیمه تمام تهران و باز خیابان مطهری در ترددند. طی دو یا سه ساعتی که در هر کجای این مسیر ۱۰ کیلومتری ایستاده باشی و به دقت خیابان را در نظر بگیری تعداد زیادی خودرو را در حال چرخش به دور محیط این مسیر مستطیلی خواهی دید. این ماشین ها عموما تک سرنشین و یا با یک همراه هستند که با وجود روسپیان زیاد این مسیر شاید ساعتها به دنبال روسپی دلخواه خود میگردند. بنا بر آمار رسمی پلیس تهران هر روسپی حداکثر ۵ دقیقه از وقت خود را در خیابان منتظر مشتری می ماند، بنابراین سرگردانی این ماشین ها تنها به دلیل یافتن زن یا ترنسی ویژه است.

تمرکز و توجه این تعداد از مردان در این مسیر (که البته تنها محل بروز یا وجود چنین مراودات و معاملاتی در کلان شهر تهران نیست) قبل از هر چیز این سئوال را در ذهن شکل می دهد که این مردان به دنبال چه سطحی از ارضای نیازهای جنسی خود هستند که با چنین ولع و حساسیتی به این روشنی وارد این بازی به ظاهر خطرناک میشوند.

در این شرایط که همه نهادهای حکومتی مرتبط با امنیت اجتماعی و ضابطان حفظ اصول و ارزشهای اسلامی در صدد مقابله یا پیشگیری (ولو ظاهری) از بروز چنین انحرافاتی در خیابانها و اماکن عمومی هستند، این عریانی در خرید و فروش تن در خیابانهای پر تردد و اصلی بیش از هر چیز بر سازمان یافته بودن و تحت کنترل بودن فروش سکس در ایران صحه می گذارد.

حامد که خود یکی از مشتریان سکس خیابانی است معتقد است: ” این زنان از سوی تعدادی از بسیجی ها حمایت می شوند” او دلیل باور خود به این موضوع را شهادت بسیاری از زنان تن فروش خیابانهای اصلی و پر مشتری می داند. حامد که هفته ای دو شب را در خیابان های تخت طاووس و عباس آباد در آمد و شد می گذراند می گوید:” تقریبا همه این زنان را حداقل یک بار سوار ماشین خود کرده و با آنها درباره قیمت و کیفیت ارائه سرویس صحبت کرده ام و در نهایت با نیمی از آنها سکس داشته ام. در ارتباط زیادم با آنها بارها شنیده ام که نیمی از درآمد خود را به مردانی می دهند که تحت عنوان بسیج یا نیروی انتظامی و … در مسیر همان خیابانها در گردش هستند و بازار این زنان را کنترل می کنند”

مهدی که محل زندگی او در خیابان لارستان است و معمولا شبها در پیاده روهای خیابان تخت طاوس و ولیعصر قدم می زند در اظهار نظر مشابهی معتقد است: “گروهی از ماموران پلیس و عوامل بسیج گردانندگان اصلی روسپیگری در این مسیرها هستند”. وی که از مشاهدات خود در این ارتباط استفاده می کند می گوید: “این حمایت دولتی بسیار واضح است، چرا که زنانی که تجارت سکس می کنند با ظاهری مشخص تا نیمه های شب بدون اینکه کسی مزاحمشان شود در این مسیر پرسه می زنند. کافی است مثلا کسی آنها را به زور سوار ماشین خود کند بالافاصله سر و کله یک مامور پیدا می شود و کارشان به پایگاه بسیج یا ساختمان وزرا می کشد. هر چند همه راه فرار را هم بلدند و کافی است در طول مسیر از خیر وجه المعامله بگذری و این پول را به عنوان وجه المصالحه دو دستی تقدیم پاسداران حریم ارزشهای اخلاقی کنی تا آزاد شوی”

حمیدرضا دانشجو و یکی از مشتریان این زنان است. او سرکوب ۳۰ ساله روابط جنسی را عامل اصلی گرایش مردان به این نوع نازل و بی کیفیت سکس می داند و می گوید: “همه ما عادت کردیم بدون در نظر گرفتن زشتی و زیبایی به فرمان دورنی مان که می گوید فرصت را از دست نده گوش دهیم. شاید هیجان کاذب اینکه آدم کاری خلاف قانون انجام می دهد هم بی تاثیر نباشد. در ضمن این حس که با مقداری پول می توانی هر خدمتی دریافت کنی و صاحب تن زنی شوی که حق ندارد چیزی از تو بخواهد، به نوبه خود حس جالبی است که احتمالا همه مردان از تجربه آن لذت می برند.

سویه دیگر صحبتهای حمید را در گفت و گو با سامان می شنویم. او ساکن یوسف آباد است و حالا در خیابان فتحی شقاقی در جستجوی زن دلخواه خود می گردد.

سامان می گوید: “با شناسایی این زنان سعی در درجه بندی همکاری آنها برای ارضای خود کرده ام و به این ترتیب با داشتن شماره تلفن های آنها بسته به قیمت یا کیفیت خدماتشان با آنها تماس می گیرم. شب هایی که وقت و حوصله دارم چرخی می زنم تا به لیست خود اضافه کنم. با تمام این وسواس ها به نظر من سکس با روسپی ها مثل خوردن یک ساندویچ است. وقتی گرسنه ای به یک تکه نان هم قناعت می کنی اما مثلا همبرگر را ترجیح می دهم. حالا وقتی خیلی گرسنه نباشم و کمی حوصله به خرج دهم زنی را می خرم و این همان مقوله ساندویچ و یک تکه نان است برای من.”

سامان تجربه بازداشت در همین خیابان را نیز دارد. او تعریف می کند که چگونه پس از سوار کردن یکی از زنان تن فروش توسط گشت پلیس مجبور به توقف می شود. یکی از ماموران پس از اخذ مدارک او سوار ماشین اش می شود و دستور حرکت به سمت بازداشتگاه را می دهد. اما چند خیابان آنسوتر به دستور همان مامور زن تن فروش پیاده می شود و او می ماند با یک پلیس وظیفه شناس که با پنجاه هزار تومان قصه بازداشت را فراموش می کند.

دکتر پوریا که به تازگی مدرک دکتری جامعه شناسی خود را از دانشگاه تهران گرفته است پس از شنیدن بخش هایی از اظهارات مصاحبه شوندگان، مورد اخیر را به عنوان نمونه ای از سواستفاده از زنان تن فروش توسط پلیس یا نیروی های بسیج می داند و معتقد است: “دولت، پلیس و قوه قضائیه هرگز نه توان مقابله با روسپیگری را دارند و نه علاقه ای به این کار دارند. ضمن آنکه عده زیادی از به اصطلاح خودی ها در تجارت سکس مشارکت دارند. آنها وجود این تجارت را بر خلاف ادعاهای رسمی اجتناب ناپذیر می دانند و ترجیح می دهند سود آن را به دست دیگران نسپارند. عملا هیچگاه برخورد قاطعی با روسپیان نمی شود و بیشتر فشارها بر روی زنان عادی است که مثلا پوشش مورد پسند آقایان را ندارند. همین تاکید پرجنجال بر ازدواج موقت انعطاف مسئولان در مقابل سکس های خارج از خانواده و خیابانی را نشان می دهد. اینکه در ایران شبکه ای سامان یافته و منسجم قاچاق و فروش سکس وجود دارد قابل انکار نیست. اخباری که هر از چندی در رسانه ها منتشر می شود و حاکی از حراج دختران ایرانی در بازارهای عرب است دلیلی بر این مدعا است. همه ما هم می دانیم هر جا پول هنگفت باشد دست غیر خودی از آن کوتاه است. در این میان سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی که مدعیان قدرت و مقابله با تعرض به کشور هستند، طبیعتا سهم خواهان جدی این تجارت پر سود هستند. شاید بعد از نفت و قبل از واردات و صادرات انحصاری و پولشویی، تجارت سکس پر سودترین عرصه اقتصادی است که جولانگاه خودی ها شده است.”

روسپیان زیر تابلو خیابان های اصلی می ایستند. آنها از تاریکی شب نمی ترسند، آنها به خشونت جاری تن داده اند، روسپیانی که زیر تابلوهای “مطهری”، “بهشتی”، “مصلا” و “فتحی شقاقی” ایستاده اند حتی اگر گرسنه باشند می دانند چشمانی، به بهای نیمی از درآمدشان، مراقب آنها هستند. زیر این تابلوها امنیت روسپیان تضمین می شود.

منبع: شهرزاد نیوز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 14:16  توسط پرنده خارزار | 
سلام خدای کودکیهای من
آمده ام مثل آن روزها پیش تو تا اعتراف کنم.آن روزها که برازنده ترین لباسهایم را می پوشیدم و زیبا ترین روبان را برای موهایم انتخاب می کردم و با تو حرف می زدم.خیال می کردم اینگونه تو راحت تر گناهانم را می بخشی و مرا دوست تر خواهی داشت...خیال بافی هایم را یادت می آید؟
یادت می آید قول می دادی مادرم نفهمد که بدون اجازه اش سر کیفش رفته ام یا وقتی به دنبال شیرینی و آجیل رفته بودم ظرف قدیمی قشنگش را شکسته ام...
یادت می آید که وقتی مر یض می شدم عاجزانه از تو می خواستم که مرا به دکتر نبرند؟
حالا بزرگ شده ام درس خوانده ام و پلی تکنیک قبول شدم.همان جایی که احمد،احسان و مجید هم بودند.
همان جایی که با هم روز های متوالی را سپری کردیم و روزهای تلخ و شیرین را با هم گذراندیم..
آبروی احمدی نژاد را نه تنها در پلی تکنیک که در دنیا بردیم... نمایشگاه حقوق بشر داشتیم و هشت مارس. که نزدیک بود به خاطرمان روزبهانی را اخراج کنند ...
اعتراف می کنم که وقتی اولین بار کمیته انضباطی احضار شدم ترس سراپای وجودم را فرا گرفته بود.اعتراف می کنم که بار دوم کمیته انضباطی رفتنم احمقانه بود.وقتی رفتم طاهری خواست که دفاع کنم و من تنها توانستم سرم را پایین بگیرم تا از شر نگاه های آلوده اش رهایی یابم.وقتی برگه دفاعیه را روبرویم گذاشت هرچه بود دروغ نوشتم تا فقط بتوانم هرچه زودتر از اتاقش بیرون بروم...باور کن هیچ فرقی با بازجویی نداشت.
اعتراف می کنم که مرا هم اگر به سلول انفرادی حتی برای مدت کوتاهی بیندازند اگر خانواده ام را تهدید کنند اگر کتکم بزنند به همه کارهای نکرده ام اعتراف می کنم.
اعتراف می کنم که وقتی بقیه بچه ها را آزاد کردند زیاد خوشحال نشدم چون هنوز بهترین دوستانم در اوین بودند.
اعتراف می کنم که هنوز لحظه ای با هم بودن هایمان را فراموش نکرده ام.
اعتراف می کنم که پیش از این سکوت در مقابل ظلم را تاب نمی آوردم واینک ...جز سکوت در مقابلش کاری نمی کنم و روزهایم را بیخودانه در پی یافتن بهانه ای برای خزیدن به گوشه ای و در تنهایی اندیشیدن و فکر کردن وگاهی هم گریستن می گذرانم.
اعتراف می کنم که دیگر آن دختر پر شور و خندان همیشگی نیستم.تلخ شده ام.این را خودم هم می فهمم. در جمع می خندم اما در تنهایی...
اعتراف می کنم خدای من.قول بده سرزنشم نکنی...اعتراف می کنم که دیگر در مقابل این همه کثافت کاری احمدی نژاد کاری از دستم ساخته نیست ،هیچ کاری.
روزی فکر می کردم که دستهایم خیلی قدرتمندند. آنقدر که رییس جمهور فاشیست یک مملکت را از بالا به زیر بکشند واینک در مقابل انتقام جویی اش دوستانم تنهایند و از این دستها حتی زدودن اشک از چشم دوستدارانشان هم بر نمی آید.
بیا خدای من...
بیا و کودک عصیانگرت درآغوش بگیر .خیال می کرد بزرگ شده است و می تواند کارهای بزرگ انجام دهد...خیال می کرد دنیا آنقدر ها هم که بزرگتر ها می گویند بد نیست.خیال می کرد هیچ دلیلی چهره شادو خنده های نمکینش را از او نمی گیرد.
بگذار این روزها کودک تنهایت در آغوشت آرام گیرد... دیگر تنش تاب زخم هایی بیش از این را ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:59  توسط پرنده خارزار | 
ظهر گرم تابستان است و من همچنان نگران عزیزان در بند پلی تکنیک و ۱۸ تیر.روزنامه اعتماد را ورق می زنم تا در این "تاریکی غم و ظلمت شبهای دراز"تسلایی بیابم بر دل دردمند که این روزها ناجوانمردانه بهانه می گیرد و بغض می کند که کودکیش را از و گرفته اند و فتنه های بی شمار از سر مهرورزی نصیبش کرده اند.نگاهم در صفحه حوادث به تیتر مطلب چند دقیقه ای خیره می ماند:اظهارات تکان دهنده زن بي سرپرستي که کودک 5 روزه اش را کشت.من قرباني ظلم و خشونت شده ام.

ادامه می دهم:
گروه حوادث،مرجان لقايي؛ دستبند نقره يي براي اين زن يعني زندگي، يعني آسودگي. در بين سربازان و ماموران احساس آرامش مي کند ،ديگر سهيلاي جوان مجبور نيست به اجبار به خانه کسي برود ديگر کسي سهيلاي جوان را مورد آزار قرار نمي دهد. ديگر اين زن در سرماي زمستان به تب و لرز گرفتار نمي شود زندان امن ترين جا براي اوست، حتي اگر مهر جنايتکار بر پيشاني اش خورده باشد.

زندان اوين، بند نسوان مامن زني است که از زندگي تبعيد شده است.

براي سهيلا زندگي سياه است، عشق سياه است، پدر و مادر سياه است، خانه سياه است ، فرزند سياه است، نفس کشيدن سياه است.

سهيلا حالا يک زن جنايتکار است، او را به جرم قتل فجيع کودک 5 روزه اش محاکمه مي کنند. سر از تن اين کودک مظلوم جدا کرده، قلبش را از سينه بيرون کشيده، روده هايش را درآورده و کلاغ ها قلب پسرک را خورده اند در اين سال ها و در اين سياهي ها چه بر سر سهيلا آمده که به جاي در آغوش کشيدن کودک کوچکش چاقوي خشم را به سينه او فرو کرد. اين زن در جلسه محاکمه اش خشم 12 ساله خود را با فرياد به حاضران در دادگاه گفت که چرا مهر مادري به چاقوي برنده يي تبديل شد تا سينه کودک 5 روزه شکافته شود.

اظهارات نماينده دادستان

به گزارش خبرنگار ما ساعت 30/11 صبح ديروز علي دلداري نماينده دادستان تهران پشت تريبون ويژه سالن اجتماعات دادگاه کيفري استان تهران قرار گرفت تا عليه سهيلا 28 ساله به اتهام قتل کودک 5 روزه اش اقامه دعوي کند و خواستار قصاص او شود.

دلداري هنگام ارائه دلايل خود مبني بر جنايتکار بودن سهيلا به قضات شعبه 71 دادگاه کيفري گفت؛ 14 شهريورماه سال گذشته به ماموران کلانتري 123 نياوران خبر دادند، زن جواني در يکي از مراکز بهزيستي در خيابان فرمانيه و روبه روي سفارت نروژ به طرز هولناکي طفل 5 روزه اش را به قتل رسانده است. وقتي پليس در محل حاضر شد، به بررسي صحنه يي هولناک پرداخت؛ جسد کودکي کنار شير آب حياط بهزيستي رها شده بود اين کودک 5 روز بيشتر نداشت. ضارب سر از تن وي جدا کرده، سينه اش را شکافته بود،قلب و ريه و ساير قسمت هاي ديگر بدن اين کودک را بيرون کشيده بود. بررسي ها نشان داد، اين کودک متعلق به زن جواني به نام سهيلا است که در همان مرکز نگهداري مي شود و در همان جا فرزندش را به دنيا آورده بود. سهيلا چون يک زن آسيب ديده بود در بهزيستي نگهداري مي شد. دلداري ادامه داد؛« جسد به دستور بازپرس پرونده به پزشکي قانوني انتقال يافت و متخصصان علت مرگ را قطع عناصر حياتي گردن اعلام کردند. اين در حالي است که سهيلا قتل فرزندش را بر عهده گرفت و اعلام کرد به تنهايي مرتکب اين قتل شده است. از آنجايي که متهم حاضر به معرفي پدر اين کودک بي گناه نشده و بزهکاري وي براي دادسرا محرز است دادستان براي وي به عنوان ولي دم قانوني تقاضاي قصاص کرده است.

سهيلا در برابر سوالات قاضي دادگاه

در ادامه جلسه محاکمه قاضي عزيزمحمدي رئيس دادگاه از سهيلا خواست در جايگاه قرار گيرد.

قاضي؛ خودت را معرفي کن؟

متهم ؛ من سهيلا «ق» 28 ساله هستم، 8 فقره سابقه کيفري به جرم ولگردي دارم. پدرم باران است و مادر صخره، هيچ کس ديگري را هم در اين دنيا ندارم و پسر 5 روزه ام را نيز کشته ام.

پس قبول داري که پسرت را کشتي؟

اتهام قتل را قبول دارم ، هيچ کس همدست من نبود، خودم اين کار را کردم.

با چه انگيزه يي چنين جنايتي را مرتکب شدي؟

من يک انگيزه نداشتم، هزاران انگيزه در من وجود داشت، که شايد فقط يکي از آنها مي تواند دليل کافي براي قتل باشد.

دليل من براي اين قتل خشونت هاي بيش از حدي بود که از مردان جوان ديدم از آنهايي که به معناي واقعي کلمه اراذل و اوباش هستند. از کجاي اين زندگي سياه براي تان بگويم. کدام بخش از 12 سال بدبختي و سياهي ام براي تان تعريف کنم.

من براي نجات کودکم اين کار را کردم. تصورم اين بودکه ايدز دارم، قطعاً فرزندم هم از من گرفته بود، پس او را کشتم که بدبختي هايي که من دچارش شدم را تحمل نکند.

اما اينکه اراذل تو را آزار داده اند ، دليل قانع کننده يي براي قتل کودک معصوم نيست؟

اگر آنچه بر من گذشته بر هر کس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد. در 15 سالگي که از خانه فرار کردم و با مردان زيادي رابطه داشتم، آنها از من به طرز وحشيانه يي سوءاستفاده کردند و سپس مثل يک دستمال کثيف مرا به گوشه يي پرت کردند و هر بار از دفعه قبل بي پناه تر و بدبخت تر شدم. بايد اين عقده ها را چطور خالي مي کردم مگر مي توانستم مرداني را که چندنفري به من حمله کرده اند بکشم، مگر من چقدر زور داشتم و اگر مي کشتم مثل نازنين فاتحي(دختري که به اتهام قتل بازداشت شد و با توجه به دفاع مشروع آزاد شد) مرا سه سال در زندان نگه مي داشتيد. نازنين هم ابتدا در همين شعبه محاکمه شده بود. ضمن اينکه من نمي توانستم حريف آن مردان شوم. چقدر زير رفتارهاي وحشيانه اين مردان له شدم. چرا آن زمان کسي نبود که از من دفاع کند. من فکر مي کردم به خاطر روابط جنسي متعددي که داشتم دچار ايدز و هپاتيت شده ام و اين مساله آزارم مي داد.

چرا از خانه فرار کردي؟

15 ساله بودم که عاشق شدم و به پيشنهاد پسر مورد علاقه ام از خانه فرار کردم. من 4 سال با او و همراه خانواده اش در کشور آذربايجان زندگي کردم، اما يک روز او را در يک تصادف از دست دادم و بعد از مدتي مجبور به ترک آن خانواده شدم و به ايران برگشتم. من هيچ کس را در اين دنيا نداشتم، جايي براي ماندن هم نداشتم و در خيابان پرسه مي زدم که پسر جواني مرا به خانه اش برد، من فکر مي کردم فقط او در خانه است اما درخانه هفت نفري به من حمله کردند. بعد از يک سال تصميم گرفتم ديگر تن فروشي نکنم، اما آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابان ها پرسه مي زدم و تا مغز استخوان مي لرزيدم. شما اين چيزها را مي دانيد؟ در آن مدت دچارسخت ترين بيماري ها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته هاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم. ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، مي دانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه شان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نمي ديد؟

از کي فهميدي اشتباه کردي و چرا به سمت خانواده ات نرفتي؟

از 20 سالگي مي خواستم از اين کاردست بکشم، اما نشد البته قبل از اينکه از خانه فرار کنم پدرم که يک سارق و بيمار جنسي بود فوت شد. پدرم سه زن داشت اما با زنان ديگر نيز رابطه داشت و من اين صحنه ها را از زماني که کودک بودم، مي ديدم. پدرم به آنها پول مي داد و مي رفتند. او هميشه مي گفت نفرين اين زن ها و خانواده آنها پشت سر من است. پس بعد از مرگم تو اين کار را بکن تا من بخشوده شوم. البته به خاطر حرف پدرم نبود و بعد از يک سال يعني 8 سال پيش به بهزيستي مراجعه کردم ولي مرا بعد از مدتي بيرون انداختند. تمام وجودم نفرت بود، هيچ کس به من محبت نکرد، همه از من سوءاستفاده کردند و من هم بچه ام را کشتم، مي خواستم بدانم جان انسان از کجاي بدنش بيرون مي زند، مي خواستم شهامت و جسارت قتل را پيدا کنم تا بتوانم انتقام بگيرم.

اتهام ديگر تو زناي غيرمحصنه است، آيا قبول داري؟

من با آخرين مردي که بودم و از او باردار شدم يک سال و نيم زندگي کردم ما صيغه محرميت خوانده بوديم، مهريه هم تعيين کرده بوديم.

اما با مردان متعددي رابطه داشتي؟

بله قبول دارم، من يک مفسد في الارض هستم و بايد اعدامم کنند، خواهش مي کنم اين کار را هر چه زودتر بکنيد.

با توجه به روابطي که داشتي آيا کينه از پدر فرزندت انگيزه تو به اين قتل نبوده است؟

من فرزندم را دوست داشتم وقتي به دنيا آمد انگارگنج پيدا کرده بودم. حالا من هم چيزي داشتم که مي توانستم به خاطرش اميدوار باشم. اما زماني که قرار شد او را از من جدا کنند و به بهزيستي ببرند در درونم کينه به وجود آمد ،تنها چيزي که داشتم و بعد از اين همه سال به دست آورده بودم داشت از من جدا مي شد. پس براي اينکه انتقام بگيرم او بهترين و بي دفاع ترين فرد بود.

صدور حکم

پس از اظهارات سهيلا وکيل تسخيري وي در جايگاه قرار گرفت و در دفاعياتش متهم را بيمار رواني دانست و خواستار ارجاع او به پزشکي قانون شد.

سپس رئيس دادگاه دوباره سهيلا را به جايگاه فراخواند و از او خواست تا آخرين دفاعياتش را مطرح کند. سهيلا گفت؛ اتهاماتم را قبول دارم و هيچ دفاعي ندارم فقط خواهش مي کنم يک چاقو به ماموران بدهيد تا همان طور که من کودکم را کشتم، مرا بکشند و سر از تنم جدا کنند. اين کودک زاده مجموعه ظلم هايي بود که به من شده بود. پدر او ظالم بود نه کس ديگري. من مثل تمام عمرم هيچ دفاعي ندارم. پس از پايان جلسه دادگاه پنج قاضي شعبه 71 (رحيمي، ملکي، سالاري، عبداللهي و عزيز محمدي) سهيلا را به جرم قتل عمد به قصاص و به خاطر روابط نامشروع به حد شرعي محکوم کردند.

دیگر تاب نمی آورم ...قطره های اشک تمام صفحه روزنامه را خیس می کند.


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:0  توسط پرنده خارزار | 

 و ما با یکدیگر پیوسته

                   لیک از پای و با زنجیر...

تصمیم داشتم در وبلاگم جایی برای سیاست باز نکنم.خواستم که دنیای مجازی ام آنگونه نباشد که دنیای حقیقی ام.پر از پلیدی٬ناپاکی ...ورنج.دنیایی که در آن گاهی حتی شانه ای نمی یابی برای آنکه سرت را رویش بگذاری و گریه کنی.دنیایی که گاهی می رود تا اخرین نشانه های انسانیت را نابود کند.دنیایی که...هیچ.بگذار تا همیشه حرفهایی بماند برای نگفتن.

اما به یاد آوردم که پرنده خارزار زمانی زیباترین اواز را سر می دهد که عاشقانه دردناک ترین رنج را در آغوش کشد.

پس بگذار از پلی تکنیک برایت بگویم.پلی تکنیکی که فرزندانش برای آنکه اندکی از رنجهای تو بکاهند چگونه روزها وشب های پیاپی را در انفرادی های اوین می گذرانند.چه ناسزا ها و تهدیدهایی که می شنوند و چگونه ضربات کابل و شلاق را برای اعتراف به جرم ناکرده بر تن و روح خود پذیرا می شوند. رنجنامه خانواده هایشان را خوانده ای؟می توانی بفهمی که بر ایشان در این قریب ۹۰روز چه گذشت؟ می دانی بر ما در این روزها چه گذشت؟روزهایی که به جرم بالا گرفتن عکسهایشان در صحن دانشگاه ۱۵۰نفرمان به کمیته انضباطی احضار شدیم و خانواده هایمان هرروز از پشت گوشی تلفن صدای کریه طاهری را می شنیدند که از تعلیق و اخراجمان از دانشگاه خبر می داد.می توانی بفهمی چه رنجی می کشد پدر و مادری که هر روز به دادگاه انقلاب می رود  تا اندک خبری از فرزند بی گناه به زنجیر کشیده شده اش بیابد و هرروز ناامید باز می گردد؟پس چه می شود تو را که نشسته ای؟

کمی گوشهایت را تیز کن...صدای پرنده های خارزار پلی تکنیک می آید که زیباترین آواز دنیا را سر می دهند.وببین که احمدی نژاد و دارو دسته اش چگونه خود را به ناشنوایی زده اند..اما مگر می شود آوازی را که خداوند هم برای شنیدنش سکوت می کند٬نشنید؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:19  توسط پرنده خارزار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در افسانه ها از پرنده ای استثنایی یاد شده که در تمام عمرش آواز نمی خواند و دنبال خارزاری می گردد.سکوت همراه همیشگی اوست و او تنهای تنها به دنبال گمشده اش همه جا را جست و جو می کند.از بیابانهای فراخ،صحراهای سوزان و کوههای بلند عبور می کند تا زمانی که آنرا بیابد...وهنگامی که خارزار را یافت به روی بزرگترین خار می نشیند،در آن فرو می رود و زیباترین آواز دنیا را سر می دهد...آوازی که همه پرنده ها و همه موجودات برای شنیدنش سکوت می کنند...خدا و فرشتگانش نیز..
او آنقدر به خواندن آواز ادامه می دهد تا آخرین قطره خونش خار را گلگون کند...و می میرد.

پیوندهای روزانه
احمد قابل
علی عسگری
نشریه دانشجویی سحر
سر درد های یک خبرنگار
چلچراغ
دکتر عبدالکریم سروش
خبر نامه امیر کبیر
تا رهایی دانشجویان دربند.
پژواک
جرس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
چلچراغ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM